پدر آمد ... نان آورد ... کمرش از فرط خستگی درد میکرد ... به من با چشمان خسته اش نگاه میکرد ... پدر آمد ... برایمان نان اورد و حتی از ما انتظار جبران زحماتش را نداشت ... پدر با نگاهش از من طلبی داشت ... در دل به پدر گفتم : (( کمی درد دارم درونم چیزی کم دارم ... اینگونه نگاهم نکن )) شرمنده ی وجودش بودم ... پدر خسته بود ... سرش را آرام بر روی زمین گذارد و خوابید ... خوابید اما بیدار نشد .. چون دیگر جان در بدنده ی خسته اش نداشت ...![]()


